من ، آریان ، موسیقی و خیلی چیزای دیگه

سلاااااااام
نویسنده : یاسمن امیرآبادی - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤
 
سلام
خوبین؟
تابستون خوش میگذره؟
کارنامه ها رو گرفتین؟
منم گرفتم
نمرمم خوب شده
دوشنبه هم رفتم امتحان وروردی هنرستان دادم
حالا باید تا 18 صبر کنم تا نتیجش بیاد
بابام قول داده که اگه قبول شم برام یه لپ تاپ بخره
حالا هیچ حرفی برای گفتن ندارم
فقط یه چیز:
برای خرید سی دی سمینار گفت گو با ناشناختنی(خدا)(دکتر حلت) اینجا کلیک کنید.
خوب دیگه من میرم
نظر بذارید
خوب؟
بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

 
 
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
نویسنده : یاسمن امیرآبادی - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٤
 

سلام به همه

امیدوارم که حالتون خوب باشه و سالم باشید

ببخشید یه چند روزی نبودم

تولد ساناز جون و شراره جون و نینف عزیز و علی آقای گل هم که تموم شد

ولی بهشون تبریک میگم

ممنون از همه نظرات  قشنگتون

سعی میکنم همشو جواب بدم

دیگه امتحان های خرداد هم داره شروع میشه و همه هم دلشوره دارن

امروز آخرین روزی هست که من میام نت

یه چند تا عکس میذارم و میرم

از علی آقا:

از ساناز جونم:

از شراره جونم:

از نینف عزیز:

این عکسا رو از 360 خودشون برداشتم

میدونم دیدین ولی گذاشتم

خوب میرم تا 24 هم پیدام نمیشه

جواب نظراتتون هم میدم

بای

 


 
 
نینف رفت....
نویسنده : یاسمن امیرآبادی - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٤
 

سلام دوستای خوبم خوبین؟نینف رفت

نینف امیر خاص، تنظیم کننده، آهنگساز و ترانه سرای گروه آریان، ایران را برای مدت نه چندان کمی ترک کرد. او که برای ادامه تحصیل به آمریکا خواهد رفت همچنان با آریان در تماس خواهد بود و قرار است برای آلبوم های آینده آریان باز هم آهنگ و ترانه بسازد. با این حال، ما و طرفداران عزیزمان نینف را برای حداقل دو سال با آریان روی صحنه نخواهیم داشت. مسلماً نینف نقش به سزایی در موفقیت ها و ماندگاری آریان داشته، دارد و خواهد داشت و ما منتظر آثار زیبای او در آلبوم های بعدی هستیم.

خوابم یا که بیدار .....
همه ما بهت زده هستیم :    نینف امیر خاص ایران را ترک کرد و دیگر با آریان نیست !!
خبری که شاید حتی به فکر کسی هم در سال های آینده هم نمی رسید چه برسد به الان اما واقعیت دارد .
خیلی سخته نوشتن در خصوص این خبر و قبول کنید پذیرفتن آن سخت تر .
این که دیگر نینف امیرخاص را نخواهیم دید و دیگر علی پهلوان در کنسرت نمی گوید :
و اما رهبر گروه آریان ؛ ترانه سرا آهنگساز و تنظیم کننده گروه آریان >>>>  نینف امیر خاص
دیگر علی پهلوان نمی گوید صمیمی ترین دوست من در آریان نینف هست . حالا صمیمی ترین دوست او در آریان کیست ؟
و ما نیز دیگر 9 خوش برخورد برای پاسخگویی به سوالات بیشمار خود را نخواهیم دید در روبروی خود . کسی که همیشه آماده پاسخگویی بود و همیشه با خنده در مقابل ما ظاهر می شد .
سخته اما چاره ای نیست ....
کنسرت آریان ویژه هواداران یک ویژه دیگر هم بود ؛ آخرین اجرای نینف امیر خاص . حتی قرار بر این بوده که در کنسرت اعلام شود اما سکوت آریان باعث شد آن شب به یادماندنی تلخ نشود . هرچند که تشکر های ویژه در این کنسرت برای نینف امیرخاص بیانگر این موضوع بود .
اکنون نینف از ایران دور شده به همراه خانواده نازنینش اما 9 سال افتخار آفرینی مرد 9 آریان همیشه در دل و روح ما باقی ست و همیشه قدردان او هستیم به خاطر تمام خاطره های خوبی و شادی های دلنشینی که برای ما رقم زد .
   1011  12345678
9 آریان همیشه ماندگار است .
و آرزو داریم هر جا که هست همانند همیشه سالم شاد و موفق باشد و همیشه بداند که هواداران آریان هیچ وقت او را فراموش نخواهند کرد .
با رفتن دراماتیک نینف امیر خاص آهنگساز و تنظیم کننده گروه آریان ؛ این سوال پیش می آید پس آریان 8 نفره خواهد شد ؟
قطعآ اینگونه نخواهد بود و در مدت نبود نینف عزیز، آریان با نوازنده مهمان که متعاقباً معرفی خواهد شد به روی صحنه خواهد رفت. و امیدواریم بتواند با سبکی که خود دارد و با حفظ سبک آریان و با ادغام این دو ؛ سبک متفاوتی را ارایه دهد که باعث پیشرفت آریان شود .
پس به امید موفقیت آریان و نینف امیرخاص در آینده ...

 شما باورتون میشه نینف رفته باشه

خدا جونم زود برگرده آریان بدون اون نمیشه


 
 
تولد شراره جونم مبارک
نویسنده : یاسمن امیرآبادی - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۳
 

سلام دوستای گلم خوب حتما میدونید که روز(10/9/1387)تولد یکی از بهترین گیتاریست های این دنیا بود و الان هم تولدشو تبریک میگم(البته با کمی تاخیر)دوستت دارم شراره جونم موفق باشی. یه عکس هم از شراره میذارم و میرم(الهی من قربونت برم)


 
 
چقدر شبیه خودت میشوی وقتی...
نویسنده : یاسمن امیرآبادی - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۳
 

چشمکدلتنگی هایت را فقط با خدا در میان میگذاری.

چشمکبرای خوشحال بودن،هزاران دلیل خوب پیدا میکنی.

چشمکخودت و دیگران را میبخشی.

چشمکبه کسب روزی حلال اعتقاد داری.

چشمکبه موفقیت دیگران حسادت نمیکنی بلکه از دیدن آن خوشحال میشوی.

چشمکفقط خوبی ها را به خاطر میسپاری.

چشمکروزت را با عبارات تاکیدی شادی بخش و امیدوار کننده شروع میکنی.

چشمک«همیشه خندیدن» را به بزرگ تر ها-فقط بزرگ تر ها-یاد میدهی زیرا:(بچه ها از تو هم بهتر میدانند که چگونه«همیشه بخندند»میدانم که خودت هم «همیشه خندیدن» را از بچه ها یاد گرفته ای!)

خوب دوستای خوبم میریم سراغ یکی دو تا عکس که خودم درست کردم امیدوارم خوشتون بیاد:

 


 
 
هزینه عشق واقعی
نویسنده : یاسمن امیرآبادی - ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٠
 

شبی پسر کوچکمان یک برگ کاغذ بهمادرش داد.همسرم که در حال آشپزی بود دستهایش را با خوله ای تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.او با خط بچگانه ای نوشته بود:

صورتحساب

کوتاه کردن چمن های باغچه                              5 دلار

مرتب کردن اتاق خوابم                                      1دلار

مراقبت از برادر کوچکم                                      3دلار

بیرون بردن سطل زباله                                     2دلار

نمره ریاضی خوبیکه امروز گرفتم                         6دلار

جمع بدهی شما به من                                    17دلار

همسرم را دیدم که به چشمان منتظر پسرمان نگاهی کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب او این عبارات را نوشت:

بابت سختی 9ماه بارداری که ذر وجودم رشد کردی   هیچ

بابت تمام شب هایی که در بالینت نشستم و برایت دعا کردم    هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی  هیچ

بابت غذا،نظافت،و اسباب بازی هایت                                    هیچ

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

وقتی پسرمان آن چه را که مادرش نوشته بود خواند،چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه میکرد،گفت:مامان...دوست دارم.آنگاه قلم برداشت و زیر صورتحساب نوشت:قبلا به طور کامل پرداخت شده!

دوستان عید سعید فطر بر شما مبارک باشه


 
 
گفت و گو با خدا
نویسنده : یاسمن امیرآبادی - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٧
 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم

خدا پرسید:پس تو میخواهی اب من گفت و گو کنی؟

من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.

خدا خندید:وقت من بینهایت است...

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب میسازد؟

خدا پاسخ داد:«کودکیشان.»

اینکه آنها از کودکیشان خسته میشوند،

عجله دارند که بزرگ شوند،

و بعد دوباره پس از مدت ها،آرزو میکنند که کودک باشند.

...اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست آورند

و بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.

اینکه با اضطراب به آینده مینگرند

و حال را فراموش میکند

و بنابراین نه در حال،زندگی میکنند و نه در آینده

اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که که گویی هرگز نمی میرند،

و به گونه ای میمیرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

دست های خدا دستانم را گرفت

برای مدتی سکوت کردیم

و من دوباره پرسیدم:

«به عنوان یک پدر،میخواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟»

او گفت:«بیاموزند که آنها نمیتوانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،

همه ی کاری که آنها میتوانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند،

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیق در قلب انان که دوستشان داریم،ایجاد کنیم

اما سالها طول میکشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.

بیاموزند ثرمتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد،

کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند،

فقط نمیدانند که چگونه احساسشان را نشان دهند

بیاموزند که دو نفر میتوانند با هم به یک نقطه نگاه کنند،

و آنها را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،

بلکه آنها باید خودشان را نیز ببخشند.

من با خضوع گفتم:

از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم.

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم.

«همیشه»


 
 
آموخته ام...
نویسنده : یاسمن امیرآبادی - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳
 

آموخته ام:وقتی که عاشقم عشق در ظاهرم نیز نمایان میشود.***

آموخته ام:عشق مرکب حرکت است،نه مقصد حرکت.***

آموخته ام:که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشقش شویم.***

آموخته ام:این عشق است که زخم ها را شفا میدهد،نه زمان.***

آموخته ام:که بهترین کلاس درس دنیا،کلاسی است که زیر پای خلاق ترین فرد دنیاست.***

آموخته ام:که مهم بودن خوب است،اما خوب بودن از آن مهم تر است.***

آموخته ام:همیشه برای کسی که نمیتوانم به او کمک کنم،دعا کنم.***

آموخته ام:که گاهی تمام چیز هایی که یک شخص میخواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی است برای فهمیدن وی.***

آموخته ام:که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی میکند.***

آموخته ام:خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید،پس چطور میشود من همه چیز را یک روز به دست آورم.***

آموخته ام:چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمیدهد.***

آموخته ام:که در جستوجوی موفقیت و خوشبختی،زمانی برای تلف کردن وجود ندارد.***

آموخته ام:که اگر در ابتدا موفق نشدم،با شیوه ای جدیدتر دوباره بکوشم.***

آموخته ام:موفقیت تنها یک تعریف دارد«باور داشتن موفقیت»

بچه ها تو رو خدا ماه روضونی دعا کنید ساناز کاشمری بیا د وبلاگم نظر بده و خوشحالام کنه راستی روز اول مدرسه هم خیلی خوش گذشت

این شعرم برای ساناز عزیزم مینویسم

یکی را دوست میدارم ولی افسوس او نمیداند

نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست میدارم

ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواند


 
 
هورااااااااااااااااااااا من به دنیا اومدم
نویسنده : یاسمن امیرآبادی - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳٠
 

سلام بجه ها

امروز یکی از بهترین روزای خداست.چون من به دنیا اومدم.گر چه تولد من خالی از کیک و کادو بود اما همین که یادشون بود تولد منه خودش یه دنیا می ارزه

حالا باهم بخونیم:

تولد تولد تولدم مبارکقلب

بچه ها میخوام نظرمو راجع به سریال مثل هیچ کس بگم

سریال خوبیه و یکی از بازیگران محبوبه من توش بازی میکنه سریال خوبیه دست آقای برزیده در د نکنه امیدوارم که موفق باشند


 
 
داستان های مامان من
نویسنده : یاسمن امیرآبادی - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۸
 

مامان موبایل دار میشود

یک روز یکی از دوستان مامانم(خاله زهره من)منزل ما بود .ایشان به اتفاق مامان جزوه هایی را میخواندند که در یک همایش به آنها داده بودند.ناگهان کنجکاوی مامان گل مرد و با موبایلش شماره خاله ام را گرفت صدایی ظریف و زنانه گفت:«مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد»مامانم خندید و گفت مشترک مورد نظر ور دل من نشسته،اونوقت اینا میگن ...خاله زهره گفت:این که چیزی نیس،من شماره دوستمو گرفتم همین صدا گفت:«این شماره در شبکه موجود نمیباشد»در صورتی که من خودم با همین دو تا چشام،سند موبایلشو دیدم!من ساکت نشسته بودم و چیزی نمیگفتم.آخر ما خیلی اصرار کرده بودیم که مامان موبایل بگیرد،او همیشه می گفت:شما ها جوون هستید و ما نگرانتون میشیم،شما داشته باشید بهتره.به او گفتیم:شما هم هیچ وقت خونه نیستید!یا همایش هستین یا سمینار یا کنگره!خوب بعضی وقت ها شما هم دیر میکنید و ما نگرانتون می شیم.بعد هم براش خوندیم:«جایی نمیروی که دل بیقرار من تا بازگشتن تو به صد جا نمیرود!»

در اثر همین اصرارهای متمادی!بالاخره دو سال پیش،مامان برای موبایل ثبت نام کرد.وقتی که مامان برای تحویل سیم کارت مراجعه کردةمسوول دفتر تلفن همراه گفت:«خانم مژدگانی بدین،شمارتون خیلی رنده.»مامان هم که ماشاالله در بخشش،دست حاتم طایی را از پشت بسته،200تومان به او داده بود!خودش گفت که آقاهه!چپ چپ نگاهش کردهلابد آقاهه فکر کرده مامان از پشت کوه دماوند آمده!به همین دلیل به معاملات ارزی و جاری مملکت وارد نیست!

مامان خوشحال به خانه آمد و جریان را تعریف کرد.بعد گفت:چه خوب شد آقاهه متوجه دو رقم آخر شماره نشد.پرسیدم:چطور؟گفت:چون دو رقم آخرش میشه عدد بیست!خوب،مخابراط هم که میدونه که«من خودم نمره بیستم،من مثه هیچ کسی نیستم»فریادمان در آمد و گفتیم:«وای...مامان تو رو خدا بس کن!چقدر از خودت متشکری.فردا برو یه دسته گل بگیر بذار جلوی آیینه!»مامان گفت:مرسی که یادم آوردین،اتفاقا برای خودم یک نوشابه باز میکنم!میبینید تو رو خدا،مامانای این دور و زمونه رو!ظرفیت داشتن یک گوشی موبلیل را هم ندارند،آن وقت میخواهند پاجرو و ماکسیما هم بخرند.بگو یک دفعه دانشگاه آزاد هم بروند!

از روزی که موبایل به مامان داده اند،دائم آن را با خود این طرف و آن طرف می برد.وقتی به مهمانی می رود سفارش میکند«حتما به من زنگ بزنید هان»طفلک،هیچ کس به او زنگ نمی زند!حالا تازه شروع کرده که شماره اش را به دوستانش بدهد.راستی یادم رفت بگویم،قبل از این که سیم کارت را بدهند،بابای من که میخواست خیلی مدرن و روشنفکرانه عمل کند،از همه دوستانش پرس و جو کرد تا بتواند آخرین مدل گوشی را برای مامان بخرد.مامان دلش میخواست گوشی مدل تعظیمی یا به قول خودش از آنهاییکه درش باز میشود،داشته باشد،دوربین دار که نمیخواست،چون میگفت:«هم گرونه رو هم هر چیزی مال یه چیزیه!موبایل که دوربین عکاسی نیست!بعد مثل آدم های باکلاس!نشست و کاتالوگ گوشی را خواند.از نوشته انگلیسی که سر در نیاورد،ولی از ترجمه فارسی اصلا چیزی نفهمید ولی بالاخره ما بهاو یاد دادیم که در همایش ها!آن را روی ویبره بگذارد.مامان دوست ندارد موبایل را از گردنش آویزان کند و میگوید:این دیگه خیلی تیر آجری(تین ایجری)میشه(بابا کاریکلماتور).بنابراین چون موبایل توی کیفش است متوجه ویبره نمیشود و همه اش miss callدارد!smsهم که الحمدالله ندارد!خدا پدر و مادر خواهرم را بیامرزد که به مامان یاد داد چطئری smsهایش را بخواند.چند وقت بعد خواهرم براش smsفرستاد«وقتی بارون مییاد تو منو به اندازه قطره های بارون که میگیری دوست داری ولی من تو رو اندازه اون قطره هایی که نمیتونم بگیرم دوست دارم»باید بودید و اشک های مامانم را می دیدید و قربان صدقه هایش را میشنیدید!ای خواهر زبل

منبع:مجله موفقیت


 
 
← صفحه بعد